یسنا و هفته ای که گذشت.......
سلام جوجوی مامان
روز شنبه به علت قطع و وصل مکرر برق خازن کولر خونه سوخت و رسما تو این گرمای هوای بیچاره شدیم
دور تند پنکه هم اصلا جواب نمیداد و خیلی گرم بود.![]()
زنگیدم به باباجونی بگم که اینجوری شده و کاریش میشه فعلا بکنیم یا نه! و باباجونی گفت که بهتره صبر کنیم تا عصر بریم تعمیرکار بیاریم آخه ظهر بود و مغازه ای باز نبود این موقع
بابا جونی اصرار داشت که بریم
اونجا تا کولر درست میشه و من میگفتم نه چون داشتم نهار درست میکردم و نمیشد نصفه و نیمه رهاش
کنم که شما خوشمل خانوم طبق معمول اون یکی گوشی دستت بود و این حرفارو شنیدی و دیگه بی خیال
باباجونی نشدی و گفتی میخوام بیام اونجا و باباجونی هم از خدا خواسته گفت بچه گرمش میشه من دارم
میام دنبالتون و منم گفتم که من نمیتونم و بهت گفتم که حاضری تنهایی بری خونه بابا جونی و مامانی نیاد و
در کمال ناباوری من گفتی آره میرم
منم گفتم باشه بیاین دنبال یسنا و ببرینش . بابا جونی و خاله عارفه اومدن و تو راحت و حتی بدون خداحافظی با من رفتی تو ماشین و رفتی اونجا
بعد چند دقیقه دلم بدجور واست تنگ شد آخه این اولین دفعه بود که تو خونه بدون تو تنها بودم
همش
منتظر بودم که تماس بگیرن و بگن که داری بهانه منو میگیری و میخوای بیای خونه که دیدم نه خبری نشد و تو
داره بهت حسابی خوش میگذره .خودم تماس گرفتم و خاله گفت که داری بازی میکنی و بره ناقلا میبینی و فقط یکی دوبار گفتی مامانی نیست
و اصلا بهانه نیاوردی و فقط و فقط داری آتیش میسوزونی و اذیتشون میکنی
عصر بابایی خودش رفت سراغ کولر و دید که خازنش ترکیده و سوخته و زود رفت یه دونه خرید و عوضش کرد و
کولر درست شد.اما به خاطر گرمی بیش از حد هوا اصلا خنک نمیکرد و ما فکر میکردیم هنوز خرابه و دیر وقت هم شده بود و تعمیرات کولر بسته بود و نشد کسی را بیاریم تا یه نگاه بهش بندازه و ببینه چشه
شب اومدیم خونه باباجونی دنبالت و تا دیدمت بغلت کردم و کلی و بوست کردم
وایییییی اینقدر دلم واست تنگ شده بود که نگو
واسه اذیت کردنات واسه آتیش سوزوندنات واسه شیرین زبونی هات.الهی من به قربونت برم
اونروز خیلی شیطونی کرده بودی.مثلا رفته بودی تو اتاق خاله عاطی و همه لباساشو پرت کرده بودی وسط
اتاق .
وقتی با باباجونی اینا توی حیاط بودی شیلنگ آب را برداشته بودی و از پشت سر باباجونی رفته بودی و سر تا پای بابا جونی را خیس کرده بودی![]()
یا اینکه حاضر نمیشدی پوشکت را عوض کنن و میگفتی مامانی باید عوض کنه
بالاخره هم بابا جونی
بغلت کرده بود و برده بودت تو دستشویی و مامان جونی شلوارکت را در آورده بود و پوشکت را باز کرده بود و
بابا جونی گرفته بودت و مامان جونی شسته بودت و بعد هم واسه پوشک کردنت خاله عارفه دست به کار
شده بود و به سختی و با کلی داد و بیداد تو کار به اتمام رسیده بود و پوشکت عوض شده بود![]()
.
اونشب اومدیم خونه واسه خواب و چون فکر میکردیم کولر خرابه تا صبح با پنکه سر کردیم و کلی از گرمی هوا کلافه شدیم
و حتی تو نصفه شب بیدار شدی و از گرمی هوا میگفتی بریم خونه باباجونی اینجا گرمه نمیخوام اینجا باشم
و من شیر توت فرنگی خنک بهت دادم و آب زدم به بدنت تا یه کم خنک شد بدنت و باز لالا کردی![]()
صبح روز بعد با بابایی صبح زود دوباره رفتیم خونه باباجونی اینا چون فکر میکردیم کولر خرابه در حالی که نبود
اونروز هم کلی شیطونی کردی و خوش گذروندی و صبح روز بعد هم همین برنامه تکرار شد و رفتیم خونه باباجونی بازممممممم![]()
آخه مامان جونی که رفته بود با باباجان و مادرجون من یزد واسه دکتر بردن مادرجون بخاطر درد پاهاشون برمیگشت و ما هم دلمون تنگ شد بود و رفتیم اونجا ببینیمش
وقتی مامان جونی
اومد تو لالا بودی تو بغل خاله و من یه کوچولو بعدش بیدارت کردم و گفتم که مامان جونی اومده و تو هم
خوشحال پریدی و رفتی پیشش و کلی بهش بوس دادی و خودتو لوس کردی و مامان جونی هم جایزه ات که
پشمک و باقلوا بود را نشونت داد و تو هم که عشق پشمکییییییییی ، کلی ذوق کردی و یه عالمه پشمک خوردی![]()
روز سه شنبه هم عصر با خاله عارفه و بابایی رفتیم پارک شورا نمایشگاه بازیهای کودکانه که خاله عاطی هم
اونجا مسئول یکی از غرفه هاست.اونجا قسمتهای مختلف واسه بازی بود که تنها قسمتی که واسه تو خوب
بود نقاشی بود. به جز خاله عاطی خاله فاطمه(دختر عموی من) هم اونجا مشغول به کار بود. رفتیم تو غرفه
پیش خاله فاطمه و یه پالت و قلم مو گرفتیم و رفتیم سراغ بنری که واسه نقاشی بچه ها بود و تو هم تا
میتونستی خط خطی کشیدی و کلی بهت خوش گذشت و خاله فاطمه هم پارتی بازی کرد و چند تا جایزه خوب بهت داد واسه اون خط خطی هات
یه فرفره خوشمل ، یه بسته خمیر مجسمه ، یه بسته مداد شمعی و دوتا بادکنک بزرگگگگگگگ
البته خاله عاطی دو تا فرفره خیلی قشنگ روزای قبل واست جایزه آورده بود خونه که کلی باهاشون بازی میکنی و دوسشون داری
دست خاله فاطمه و خاله عاطی درد نکنه.
حدودای ساعت 9.30 هم رفتیم خونه بابا جونی اینا پیش زهرا کوچولو . آخر شب هم رفتیم خونه و دخمل نازم بعد مسواک زدن دندونای کوچمولوت شب بخیر گفتی و لالا کردییییییییییییی![]()
یسنا جونمممممممممممممممم دوست دارمممممممممممممم یه عالمه
هر چی بگمممممممممممممم بازم کمههههههههههههههههه



یسنا و هفته ای که گذشت.......
